ادبیات،سینما و.... وقتِ دیگر شاید!

وقتِ دیگر، شاید همین حالاست.

 
چند جمله درباره یک اثر
نویسنده : فواد امیری - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥
 

چند جمله درباره داستان کوتاه "می مانیم توی تاریکی" نوشتۀ میترا الیاتی


قبل از هر نقد و نظر و بررسی باید گفت که داستان "می مانیم توی تاریکی" داستانی خوبی است. خوب و زیبا، و شاید بهترین داستان میتراالیاتی!(به اعتقاد بنده)

      در نگاه اول،داستان ساده به نظر می آید و رابطه هاشاید تا حدی نخ نما و کلیشه ای. اما این همه داستان نیست.

      

     


راوی بدون شک پدری است به احتمال قریب به یقین مُرده،که حال در جلدِ یک قاب عکسی که روی میزِ عسلیِ اتاقِ پسرش است، به سخن می آید. در واقع عکسی که درقاب عکس است، عکسِ خودِ اوست که خندیده بود. این خنده در طول داستان چهار بار تکرار می شود که هر کدام معنایی در بر دارد.

      خنده یکم: عکاس گفته بود. و فقط برای اینکه عکس زیبا جلوه کند.

      خنده دوم: بعد از شکسته شدن قاب و برداشته شدن و نگاه کردنی کوتاه توسط زن بیان می شود. که این شکسته شدن شاید به نوعی تداعی گرِ شکسته شدن هویت و غرور راوی باشد. و خنده اش در برابر شکسته شدن به نوعی به معنای بزرگواری و بزرگ اندیشی اش باشد.

      خنده سوم: در حالی صورت می گیرد که قاب روی بالش افتاده و زن حتا به خود زحمت نمی دهد که سرِ جایش بگذارد. شاید بخاطر عجله رسیدن به شوهرِ تازه اش. این خنده در این جا واکنشی است به عمل زن و در حقیقت خندیدن به پستی و فرومایگی زن.

    خنده چهارم: وقتی است که زن می خواهد برود. راوی می خواهد بگوید:نرو. راوی هنوز امیدوار است که زن بماند و شاید مثل گذشته با هم باشند. اما زن      می رود. و خنده این جا به معنا و جانشینی در برابر ناتوانی مرد از حرف زدن و البته فراموش کردن زن. چنانکه در جمله اول می خوانیم:پتوی پسرمان. یعنی راوی و زنش. و در آخر می خوانیم:می مانیم توی تاریکی. یعنی راوی و پسرش.

      راوی یا همان پدر به نظر دارای شخصیتی آرمانی و اسطوره ای برای پسر است. از عکس او که همیشه کنارِ میزِ عسلی پسرش است و گریه اش بخاطر شکسته شدن آن  قاب می توان این را فهمید. و حتا برای زن. چنانکه در اول داستان زن به محض اینکه نگاهش به عکس او می افتد دکمه هایش را می بندد. دکمه های پیراهنِ سرخابیی که برای راوی آشناست و شاید خاطره انگیز. دکمه های پیراهنی که به حتم بی دلیل باز نبوده و در بیرونِ اتاق زن با شوهرِ تازه اش همآغوشی داشته است. و حال که در مقابل عکسِ شوهرِ سابقش قرار می گیرد از حرکتش  شرمگین است و جلوتر هم که می آید قاب عکس را رو به دیوار می کند تا صورتِ شوهرِ سابقش را نبیند.

      شخصیتِ پسر به نظر افسرده و غم زده است. اما نه فقط بخاطر مرگ پدرش. بلکه این افسردگی به نوعی ذاتی است. بهترین دلیل برای اثبات این ادعاخاکستری رنگ کردنِ رنگ دریا در نقاشی اش است. با وجود اینکه پدرش(راوی)به او گفته بود:آبی باید باشد. اما باز خاکستری رنگ شده و حتا به دیوارِ اتاق هم کوبیده شده. اما بیشتر افسرده شدن و رفتار پرخاشگرایانه اش که می گوید:اون پدر من نیست. بالطبع بخاطر مرگ پدر است.

      اما شوهر تازه یک تیپ است و تیپ هم باقی می ماند. تیپِ آدمی تن خواه گر.

      در انتها باید اشاره کرد به ضعفی که داستان دارد که کم ضعفی نیست و داستان را در همان مرحله خوب بودن باقی می گذارد و به داستانی عالی تبدیل نمی شود. و این ضعف در انتهای داستان است. زمانی که می خوانیم:بعد چراغ را خاموش می کند و می رود. ما در ابتدا خوانده بودیم که زمانی که در باز می شود روشنی وارد اتاق می شود. پس در نتیجه نور از خود اتاق نیست، از بیرون است. و چراغ خودِ اتاق از اول هم خاموش بوده است. کاش میترا الیاتی به این نکته مهم توجه بیشتری می کرد.!